تبليغاتX
همسایه

همسایه

شعر

 

باید برای پنجره ها قاب تازه ای بیابم

 بهارخواهد آمد

 ****************

نکند زبانم لال

توهمان مردی که با اسب آمد

و فقط  بچه های کلاس اول دبستان فهمیدند و

در باران رفت

+ نوشته شده در  دوشنبه سوم دی 1386ساعت 11:19  توسط رضا جعفری ازغندی  | 

چشممان روشن و دیدار شما نزدیک است

گرچه دورید ولی فاصله ها نزدیک است

در و دیوار مرا سخت بگیرید به هم

پشت این پنجره ها بوی خدا نزدیک است

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و دوم بهمن 1385ساعت 15:36  توسط رضا جعفری ازغندی  | 

نباید

مردی از جنس گرگ کمان گیرد

 تا نشان دهد

 مرز بین سگ و گربه را

چرا که می دانم چنان تیر بیندازد

تا گربه را از پای در بیاورد

وتمام را

به پسر عموی خویش واگذار کند

اینگونه بهتر می شود گوسفندها را تقسیم کرد

+ نوشته شده در  یکشنبه پنجم آذر 1385ساعت 14:39  توسط رضا جعفری ازغندی  | 

از پشت سر شبیه لیلا یی

ای کاش هیچ وقت صورتت را نمی دیدم

**********

چشمهای روستای همسایه

در شب

 به من چشمک می زند

 تا کور شود چشم دختر همسایه

***********

یک روز دلم هوای تو را کرد

رفتم و دیگر بر نگشتم

***********

خورشید با همه ی زیباییش

روزی دو مرتبه

 پشت کوه را زیارت می کند

اما تو

یک روز از پشت کوه آمدی و هیچ وقت بر نگشتی

+ نوشته شده در  سه شنبه شانزدهم آبان 1385ساعت 13:39  توسط رضا جعفری ازغندی  | 

دنبال چه می گردی

دیگر مرا پشت هیچ پنجره ای نخواهی دید

انگار همین دیروز بود

چشم می گذاشتی وقایم می شدم

بازنده بودی همیشه ...... « عمو زنجیر باف

زنجیر منو بافتی

پشت کوه انداختی

گرگم به هوا ... هوا زمینه »

همیشه می نشتی و هنوز هم می نشینی

نمی دانستم

بازی کودکانه تو را گرگ می کند !!!

 

+ نوشته شده در  دوشنبه یکم آبان 1385ساعت 13:18  توسط رضا جعفری ازغندی  | 

با سلام

این غزل به قول مهدی رهدار از اختیارات غزل آزاد استفاده شده با اینکه خودم اعتقادی به اون

ندارم

با روزگار عاشقی هایت چه کرده

مردی که پیش چشمهایت گریه کرده

بس کن خدای گریه ها  طوفان به پا شد

این قطره ها یک دشت را دریاچه کرده

با واژه های تازه ای از مشق لیلی

هی می نوشـ... مجنونم و هی پاره کرده

یک سال دیگر از عبورش باز رد شد

حالا گلایه بی دلیل از کوچه کرده

صد بار افتادی به پایش پیک آخر

پر کن تو ساقی باده را او توبه کرده

+ نوشته شده در  پنجشنبه سیزدهم مهر 1385ساعت 17:37  توسط رضا جعفری ازغندی  | 

با دیدن ظلم آدم کور خوش است

هر کس که نشسته پای بافور خوش است

گفتند که شهر جای امنی است ولی

آواز دهل شنیدن از دور خوش است

**************************************************

فاطمه شاعر تکرار نمی شد بشوم

راهی کوچه و بازار نمی شد بشوم

با نگاهت به خدا قلب مرا دزدیدی

غافل از چشم تو این بار نمی شد بشوم

+ نوشته شده در  چهارشنبه دوازدهم مهر 1385ساعت 15:12  توسط رضا جعفری ازغندی  | 

                                              یا حق  

1

 

 شروع حادثه در یک فضای تکراری

 

دوباره حس غزل محتوای تکراری

 

طنین وحی الهی سرود جبرائیل

 

ظهور خاتم دیگر بلای تکراری

 

صدای خرد شدن ها وباز ابراهیم

 

هجوم تیز تبر بر خدای تکراری

 

شکست مثل غرورم بلور آیینه

 

چقدر آدم تنها شمای تکراری

 

کنار پنجره فریاد می زنم یک شب

 

دلم گرفته از این روزهای تکراری

 

**************************************

2

 

دستهایم را بالا می برم

 

درون جالیز می ایستم

 

تا پی به جسارت کلاغها ببرم

 

گنجشکها به من می خندند...!!!

 

**************************************

3

 

و دستهای مترسک

 

به نشانه تسلیم همیشه بالاست

 

بیچاره کشاورز

 

که به اندازه ی کشت هم درو نکرد.

 

**************************************

4

 

در آخرین پیچ خیابان سد نبودی

 

وقتی غزل از کوچه می آمد نبودی

 

باور نمی کردم برنجانی دلم را

 

وقتی برای لحظه ای هم بد نبودی

 

با خط نستعلیق ابروی نگاهت

 

در هیچ مشق خوشنویسی رد نبودی

 

کم کم حضورت مثل یک تکرار شیرین

 

گل داد اما آنچه می باید نبودی

 

در پای تنها سروآن سوی خیابان

 

گفتی خداحافظ صدا آمد نبودی

 

**************************************

 

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه پنجم مهر 1385ساعت 3:13  توسط رضا جعفری ازغندی  |